من از راه اومدم...

خوب بالاخره بعد مدتها انتظار یه سفر دو روزه عالی جور شد به شهر اجدادی دودو.قبل از عید که درگیر پروژه خونه جدید بودیم و بعد عید درگیر امتحان IELTS که چیزی هم به اون صورت نخوندم،اما هر دوش گذشت و سرانجام ما استارت سفرهامونو زدیم.خوش گذشت اساسی.این هفته هم که برنامه سفر شمال رو داریم با همکار دودو.واقعا تا یه هدف تعریف نکنی و واسش وقت نذاری نتیجه نمیده.یه کاسه بشقاب زیبای نقره هم سفارش دادم اینم از اون چیزائی بود که شدیدا به صرافت افتاده بودم بگیرم.بابا جون میگن اصلا تو واسه همین رفتی شهر ما!کلا منو نابود کردن با این صحبتا.درسته اینم یکی از پروژه هام بود اما همه ماجرا بهش ختم نمی شد.من واقعا به یه بازسازی اساسی روحی احتیاج دارم که با این سفر استارتو زدم.

پ.ن.خیلی دارم به قانون جذب و این صحبتا ایمان می یارم.قبلتر می گفتن زندگی رو هر جور بگیری همون جور می گذره.مادری بارها مثال می زد افرادی رو تو فامیل که هرطور گرفتن زندگی رو خدا هم همون جور واسشون فراهم کرده.البته من اونا رو زیادم قبول نداشتم و ندارم چرا که خیلیا با قرض و قوله می خواستن زندگی رو عالی بگذرونن که این اصلا جالب نیست.از همون زمان که کم کم فهمیدم چی به چیه و تو دور برم چی میگذره توقعم از زندگی بالا بود.همین الانم یه چیزائی می خوام که شاید خیلیا بهش فکرم نکنن و می بینم علیرغم خیلی مشکلات بهشون میرسم.حالا هم وقتشه که یه اهدافی واسه ادامه تحصیلم تعیین کنم.مطمئنم می رسم بهشون چون تجارب موفقی تو این زمینه داشتم و نشده چیزیو واقعا طلب کنم و بهش نرسم.