X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 13 اردیبهشت 1388
من از راه اومدم...

خوب بالاخره بعد مدتها انتظار یه سفر دو روزه عالی جور شد به شهر اجدادی دودو.قبل از عید که درگیر پروژه خونه جدید بودیم و بعد عید درگیر امتحان IELTS که چیزی هم به اون صورت نخوندم،اما هر دوش گذشت و سرانجام ما استارت سفرهامونو زدیم.خوش گذشت اساسی.این هفته هم که برنامه سفر شمال رو داریم با همکار دودو.واقعا تا یه هدف تعریف نکنی و واسش وقت نذاری نتیجه نمیده.یه کاسه بشقاب زیبای نقره هم سفارش دادم اینم از اون چیزائی بود که شدیدا به صرافت افتاده بودم بگیرم.بابا جون میگن اصلا تو واسه همین رفتی شهر ما!کلا منو نابود کردن با این صحبتا.درسته اینم یکی از پروژه هام بود اما همه ماجرا بهش ختم نمی شد.من واقعا به یه بازسازی اساسی روحی احتیاج دارم که با این سفر استارتو زدم.

پ.ن.خیلی دارم به قانون جذب و این صحبتا ایمان می یارم.قبلتر می گفتن زندگی رو هر جور بگیری همون جور می گذره.مادری بارها مثال می زد افرادی رو تو فامیل که هرطور گرفتن زندگی رو خدا هم همون جور واسشون فراهم کرده.البته من اونا رو زیادم قبول نداشتم و ندارم چرا که خیلیا با قرض و قوله می خواستن زندگی رو عالی بگذرونن که این اصلا جالب نیست.از همون زمان که کم کم فهمیدم چی به چیه و تو دور برم چی میگذره توقعم از زندگی بالا بود.همین الانم یه چیزائی می خوام که شاید خیلیا بهش فکرم نکنن و می بینم علیرغم خیلی مشکلات بهشون میرسم.حالا هم وقتشه که یه اهدافی واسه ادامه تحصیلم تعیین کنم.مطمئنم می رسم بهشون چون تجارب موفقی تو این زمینه داشتم و نشده چیزیو واقعا طلب کنم و بهش نرسم.

دوشنبه 7 اردیبهشت 1388
رفتن یا نرفتن!

1-قضیه ماجرای یه خونواده از قشر تحصیل کرده و تقریبا مرفه هستش که دو سال و اندی میشه مهاجرت کردن از ایران.اون زمان که می رفتن در حد یه خونه ۲۰۰ متری تو بهترین منطقه تهران پول بردن مرد خونواده مدیر پروژه بود و واسه خودش برو بیائی داشت و زن هم خونه دار.احتمالا نیازی نمی دیده بره دنبال کار.خلاصه علیرغم میل بزرگترا که تمایلی به رفتنشون نداشتن رفتن و داروندارشونو بردن و شروع به خوردن از جیب کردن.اوایل خانم خونه خیلی دلتنگ بود مرتب تماس می گرفت گر چه هنوزم تماساشون زیاده اما از اونجا که یه کار گیر آورده کمتر فرصت تماس داره.مرد خونه اما اخلاق خاصی داره و اونم اینه که به هر کاری تن نمی ده مثلا هیچ بدش نمیاد اونجا هم به عنوام منیجر و با حقوق بالا کار پیدا کنه که خوب اینم از محالاته.اول کار هم با سرمایشون خونه خریدن که حالا با این وضعیت بحران اقتصادی چیزی جز ضرر نداره.خانم خونه میگه شاید اونم سرکار نره چون حقوقش دردی رو ازشون دوا نمی کنه!البته اونا کلا آدمای ولخرجی هستن و تو خرج کردن حسابی دست و دل بازن.پدر خانم خونه خیلی هواشونو داره و مبلغ قابل توجهی هم بهشون داده که احتمالا اونم در حال خرج شدنه.چیزی که از شواهد امر پیداست اینه که اونا فقط منتظرن اقامت رو بگیرن و فلنگ رو ببندن و برگردن ایران!و سوال بزرگی که تو ذهن منه اینه که این سرنوشت عده کثیریه یا نه؟و آیا گرفتن یه اقامت ارزش این همه دوری از خانواده و سختی رو داره؟

2-قضیه دوم هم شخص دیگه ای تو همین خونواده بالائیه که ۱۰-۱۲ سال پیش رفته و اونجا درسشو ادامه داده کار خوب گرفته و بعدش هم دست زن و بچشو گرفته و برگشته اونم بخاطر پدر و مادرش که تو سن پیری هستن و بچه هاش که دوس داره تو فرهنگ اینجا بزرگ  شن.اینا رو می بینم که تو این مدت خوب خوردن، پوشیدن و زندگی کردن و حالا هم به نعمت حمایت پدری و البته تلاش خودشون زندگیشون تامینه و سطحشو با تحصیلات بالاتر ارتقاء دادن حس می کنم شاید مهاجرت اونقدرا هم بد نباشه.دست کم واسه ماها که می خوایم تو این شرایط بدی که توش گیر کردیم آینده بچه هامون تامین باشه و مث ماها قربانی نشن.

3-نمی دونم منی که اینقدر به خونوادم وابستم، منی که اینقدر در قبال پدر و مادرم احساس مسئولیت می کنم، منی که علیرغم عضو کوچیک خونه بودنم یه جورائی بیشتر از همه روم حساب میشه دست کم تو زمینه عاطفی، میتونم تاب دوری رو بیارم؟و مائی که اول زندگی دو نفرمون به نسبت تامین بودیم زندگی تقریباّ بالا و رفاه نسبی داریم می تونیم با شرایطی که دست کم اولش سخت و عذاب آوره سر کنیم؟من که عادت کردم هر چیزو نداشته باشم مگه اینکه بتونم عالیشو تهیه کنم منی که توقعم از خودم و زندگیم بالاس می تونم این راهو شروع کنم؟خیلی سوالات تو ذهنمه و خیلی دلم می خواد تجربه های دیگرانیو که تو این راه رفتن اعم از بد یا خوب بدونم گرچه می دونم سرنوشت هر کسی اون چیزیه که خودش واسه خودس می سازه و نسخه یکسانی رو نمی شه واسه همه پیچید!آیا رفتن و اگه خوش شانس باشیم ارتقاء تحصیلی و شغلی گرفتن و نهایتاّ برگشتن که لذت بودن در کنار خونوادتو بار دیگه بچشی کار پسندیده ای هست؟یا رفتن، فراموش کردن و موندن و برای همیشه از بودن در کنار عزیزانت محروم شدن؟اما موضوع اینه که من باید روح و جسمم رو از این تکرار و قناعت به اینکه هست، رها کنم و به سمت موجهای پرخطر دریا برم،مگه نه اینه که بلندپروازم؟پس این بلندپروازی را بالی شایسته باید... 

پ.ن.مرسی مهربونم از لطفت،هدیه قشنگت دیروز رسید و الحق که به تنم برازنده بود.می دونم نمیخونی اما ثبت می کنم واسه اینکه تو خاطر خودم بمونه!

یکشنبه 6 اردیبهشت 1388
دوباره می خوام شروع کنم!

یک سالی میشه اینجا رو راه انداختم اما اصلا نتونستم با نوشتن تو این محیط خوب ارتباط برقرار کنم.اصلا فعال نبودم.خیلی دوست دارم از این دریچه دوستای خوبی پیدا کنم و روابطمو وسعت بدم گر چه تا حالا قدم موثری برنداشتم.راستش یه جوری صرفا نوشتن روزمرگیها تو وبلاگ واسم جالب نیست فکر می کنم چه اهمیتی داره بقیه اینو بدونن که ما امروز کجا رفتیم و چی خوردیم مگر اینکه کارامون یه نکته آموزنده داشته باشه که واسه دیگران هم بدردبخور باشه.اینه که دوس دارم از این به بعد اکثرا چیزائی رو اینجا بیارم که دو تا نکته هم واسه خواننده داشته باشه شایدم بعضی مواقع صرفا بیان خاطرات باشه گرچه ترجیح می دم اونها رو ببرم به رسم قدیم تو همون سررسیدهای سالانه!

پریروز جمعه کارگر داشتم چون مسیر خونه منو نمی دونه باید می رفتم دنبالش.خانمه یه زن افغان هستش که با شوهرش یکی دو ساله اومدن ایران تا حالا چند سری شوهرش رو گرفتن و هر بار بعد کلی دردسر ول کردن.خلاصه دو تائی تو یه اتاق کوچولوی تنگ و تاریک تو یه خونه تو محله نیاورون سرایدارن با ماهی ۲۰۰ تومن که نصفشو باید بدن خرج پدر و مادر پیر شوهره!قبل اینکه برم برش دارم رفتم چند کیلو مرغ و جوجه کبابی بگیرم.یه آقای مسن با تیپ ورزشکاری اومده داخل مغازه و یه کیلو گوشت چرخ کرده و گوشت گردن می خواد.منم منتظرم تا مرغمو پاک کنه و بهم بده.آقاهه حین صحبتش میگه که گوشتو واسه سگ می خواد و این همه تفاوت می خوره تو ذوقم و به زنی فکر می کنم که تا چند دقیقه دیگه با من میاد شاید بتونه با مزد یه روز زحمت کشی و شستن دستشوئی حمام مردم یک کیلو گوشت چرخ کرده بخره واسه یه ماه غذاشون!