X
تبلیغات
رایتل
شنبه 29 تیر 1387
برگ ششم-خسرو رفت!

دلم برات تنگ شده.می دونی منو یاد چیا انداختی؟یاد روزای خوش دبیرستان.روزهای جشنواره و اون دوستی که عاشق بازیت بود و من اخبار فیلماتو از اون می گرفتم و در موردت حرف می زدیم هر چند من یه نوجوون ناآگاه تو این زمینه بودم.چقد خنده هات منو یاد عمو می انداخت.چقدر دوست داشتنی بودی.سالهای خوشی که تو بودی و ما در بدر دنبال یه بلیط جشنواره که ببینیمت و روز بعد واسه دوستمون تعریف کنیم.تعریف کنیم از اون حس عاشقی ات تو فیلم عاشقانه.اونجا که تو جاده از ماشین پیاده شدی و بهاره نگات می کنه و تو دلت می لرزه نفست می گیره.واای...چقد اون حس اون روزا آشنا بود واسم نمی دونم اون حسو اون زمون با کدوم نگاه تجربه کرده بودم که اینقد به دلم نشست.

من کوچیک بودم اونقدی که خاطره ام از فیلم هامونت توی سینما استقلال زمین خوردن مامان و عمه ام بود تو شیب سالن سینما و قاه قاه خنده های دختر عمه و خواهرا که باعث شد نفهمن هامونو که چی جوری تموم شد.من اونروز هنوز اسم تو رو هم نمی دونستم.

بازیت تو سرزمین سبز تو اون سکانسهای پراحساست با مهرانه اونجا که نفس مهرانه موهاتو نوازش می داد.واسه نوجوونی من اون سکانسها عجیب گیرا بود و پراحساس.

این روزها،تو این سن و سال با رفتن داداشی به دیار غربت با دوری خیلی چیزا، با مرگ خیلی عزیزا،با ورود به مرحله جدیدی از زندگیم، خیلی یاد گذشته ها می افتم.یاد روزای قشنگی که رفته، یاد اون خونه تو شهر دور، یاد اون شبای تابستون، یاد دوران کودکی با داداش، یاد تهران، خونه مادرجون، پیتزا پیشخوان، خونه خودمون، باز هم داداش اتاقش و خاطره ها و فیلمها و اون تلویزیون امانتی و تو و سرزمین سبز و دبیرستان و سالهای سخت و اشتباه و گذر همه و همه و اینک من، زنی در آستانه فصلی نو، نه تنها و نه در فصل سرد و مردی در کنار و لبخندی به همه گذشته ها و عشقی به تمام خاطرات و انگیزه ای برای آینده... و تو و خبر وحشتناک پرواز زود هنگامت مرا باز برد به تمام آنچه در ذهن نقش بسته بود...دلتنگم...

پ.ن.۱منم دیروز تنگ غروب خونه مادری وقت دیدن سریال شبکه پنج وقتی تلویزیون خبر درگذشت هنرمند توانا رو زیرنویس می کرد و من با کنجکاوی دنبال نامش بودم باور نمی کردم اون نام توئه که اون زیر نوشته شده.باور نمی کردم...باور نمی کنم...

پ.ن.۲ هر چی بیشتر سایتها رو می خونم بیشتر دلم می گیره.نه انگار جدی جدی رفتی.دروغ نبودا.نمیتونم تصور کنم.تو با اون قیافه و تیپ و صدای خاصت یا بقول دوست خواهرم که سالها پیش گفت "خشی داره صدات".راستی چقد خوب مونده بودی.یه ۱۰،۱۵ سالی تو تخمین سنت دودو اشتباه کرد.حیف بودی...دیگه کدوم حنجره می خواد اون صدای خش دار رو تکرار کنه؟هنوز در باورم نمی گنجد!

پ.ن.۳ و افسوس که دیدم فقدان چنین عزیزی در تیتر اخبار شبانه نمی آید...